نمیتوانم به ابرها دست بزنم,به خورشید نرسیده ام.
هیچ گاه کاری را که تو میخواستی انجام ندادهام.
دستم را تا جایی که تو میخواستی دراز کردم شاید بتوانم آنچه تو میخواستی به دست آورم.
انگار من آن نیستم که تو میخواهی.
برای اینکه نمیتوانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم.
نه,نمیتوانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم.
نمیتوانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم.
برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی,کاری از من بر نمیآید.
میگویی آغوشت باز است
اما خدا میداند برای چه کسی.
نمیتوانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم.
نمیتوانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم.
دلم میخواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای نا تمام مرا به انجام رساند
راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد.
من نمیتوانم ...نمیتوانم..
نمیتوانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به چند ماه پیش پا بگذاری
نمیتوانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم.
نمیتوانم بار دیگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست,حرف بزنم.
پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن
هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم
افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند.
اگر کسی حال و روز من پرسید بگو,زمانی با من بود.
اما هیچگاه دستش به ابرها نرسید.
نمیتوانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم