سهراب تو گفتی چشم ها را باید شست
شستم ولی...
گفتی
جور دیگر باید دید
دیدم ولی ...
زیر باران باید رفت
رفتم ولی...
او نه چشم خیس و شسته ام و نه نگاه دیگرم
هیچ کدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه خندید و فت:
"دیوانه ی باران زده!!!"
نه استا شما ببخشیدا دیوانه ی شیمی زده بودید راستی از آقای بابایی چه خبر خوبن؟؟؟
اما الان ازش متنفر شدمآره آقای بابایی هم خوبه دیگه کلاساش شروع شده
نه استا شما ببخشیدا دیوانه ی شیمی زده بودید راستی از آقای بابایی چه خبر خوبن؟؟؟
اما الان ازش متنفر شدم
آره آقای بابایی هم خوبه دیگه کلاساش شروع شده