بهانه هم اگر میگیری بهانه مرا بگیر
من تمام خواستن را وجب کردم
هیچکس…
هیچکس به اندازه من عاشق تـو و بهانه هایت نیست…
تنها ادامه می دهم در زیر باران
حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم
میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دو نفره بکشم
ببار باران من نه چتر دارم نه یار
حــــــســـ خـــوـبــــیـہ بـــہ خـــوבتــــ مــیـآے
و مے بینے بـــہ کـــسے
کـــہ رهَـــآ تـــ کـــرבهـــ
بـــב جـــوریے بهتـــ ظـلمـــکـــرבهــ ،
בیگـِــہ نـَــہ
نـــیازے בآرے و نـَــہ احســـاســـے ...
وَلـَــــے اوـטּ از بـــے تو بـــوבטּ مـــیمیـــره ..
وقتی به یه آهنگی میرسی که..
باهاش کلی خاطره داری
مهم نیست کجا باشی
کی پیــــــــشت باشه
فقط تویی و اون آهنگ
وخاطـــــــراتی که ..
لحظه به لحظه برات تازه تر میشند...
خاطرات خیلی عجیبن
گاهی اوقات می خندیم
به روزایی که گریه می کردیم
گاهی گریه می کنیم به
یاد روز هایی که می خندیدیم…
بهانه هم اگر میگیری بهانه مرا بگیر
من تمام خواستن را وجب کردم
هیچکس…
هیچکس به اندازه من عاشق تـو و بهانه هایت نیست…
شعرهایم را میخوانی…
و میگویی روان پریش شده ام !
پیچیده است … قبول …
اما من فقط چشمهای تو را مینویسم …
تو ساده تر نگاه کن
شعرهایم را میخوانی…
و میگویی روان پریش شده ام !
پیچیده است … قبول …
اما من فقط چشمهای تو را مینویسم …
تو ساده تر نگاه کن
“کنج گلویم قبرستانی است پرازاحساسهایی که زنده بگورشده اند،
به نام بغض….”
عشق گم شده من …
نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند،وآدمهائی که هرگز
تکرارنمی شوند….
وتو آنگونه ای…
فقط همین…
“کنج گلویم قبرستانی است پرازاحساسهایی که زنده بگورشده اند،
به نام بغض….”
عشق گم شده من …
نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند،وآدمهائی که هرگز
تکرارنمی شوند….
وتو آنگونه ای…
فقط همین…
وقـتـے حـس میڪنم …
جایــے در ایــטּ ڪره ے خاڪے . .
تــو نفـس میڪشـے و مـטּ …
از هــماטּ نفـس هایتـــ ،،، نفـس میڪشم آرام مــی شوم !
تـو بــاش !!!
هـوایـتـــ ! بـویـت ! بـراے زنده مانـدنـم ڪافـــے ستـــ
نمی دانم
درد کدام پرنده هنگام کوچ
در پاییز جا مانده است
که برگ ها
هرچه می ریزند
شانه های درختان
سبک تر نمی شود…
دسـت بـه “صورتـم” نـزن !
می تـرسم بیـفتـد
نقـاب خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم !
و بعــد
سیـل ِ اشـک هـایـم “تـــــــــــو” را بـا خـود ببــرد
و بـاز
من بمانم و تنهــــــایی …!!!
دیشب در جاده های سکوت …
در ایستگاه عشق ،هر چه منتظر ماندم
کسی برای لمس تنهاییم ، توقف نکرد
و من تنهاتر از همیشه به خانه برگشتم…
هــــی رفــــــیق...!
زیاد خوبــــی نکن...!
انسان است...
فراموش میکند...!
از تنهاییش که در بیاید،
تنهاییت را دور میزند...!
پشت میکند به تـــــــو...
به گذشته ات...
حتی روزی میرسد که به تو هم یگوید:
شُــــــمـــــــا...؟
از مـــــن خواست حلالــــــش کنم!
همـــان کسی که....
با بی رحـــــمی....
محبــــــت هایم را حـــــرام کرده بود...!
تنهایی
تک درخت خشکی ست
که از نگاه دوربیـــــــن
زیباست
خـــــداونـــــدا !
آنان که به من بــــدی کردند ، سـکـــــوت را به مـن آموختند .
آنان که از من انـتــقـــاد کردند ،
راه درســـــــت زیـستـــن را به مــن آموختند .
آنان که مرا تـحــقــیـــر کردند ، صبــر و تــحــمـــل را به من آموختند .
آنان که به من خــوبــــی کردند ، انســانــیـــت را به من آموختند .
پــــــس ای مـهـــــربـانـــــم !
به همــه آنهـــــایی که در رشــــد من سهــمی داشتند ،
خیــر دنیــا و آخــــرت عطـا کن .
بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند!
شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد...
دکترشریعتی
نبودنت را عادت کرده ام
اما ....
مشکل اینجاست که به بودنت کنار کسی جز خودم عادت نمیکنم .... !
بانو...
کاش بدانی هر نگاهی لایق لمس نگاهت نیست..
وهر دستی لایق هم دستی ات..
و هر دلی لایق هم دلی ات..
راستش اینجا هر همی لایق هم بودن نیست..!
هوا ابری است!
آفتاب که سر بزند خواهی دید که
اینجا هنوز هم دستان پاک همدست دارند..
و دل های پاک همدل..
دلبر به ما رسید و جفا را بهانه کرد افکند سر به زیر و حیا را بهانه کردآمد به بزم، دید من تیره روز را ننشست، رفت و تنگی جا را بهانه کردرفتم به مسجد از پی نظاره رخش بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کردآغشته بود پنجه اش از خون عاشقان بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردمدر آن خلوتگه تاریک و خاموش
فروغ فرخزاد
به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟
به شکست دل من
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی...!؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!؟
یا به افسونگریه چشمانت
که مرا سوخت و خاکستر کرد...!؟
به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آیـد ز تــراب چـون روم زیـر تــراب
گر بر سر خـاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب